بسماللّه الرحمن الرحيم
حق را بگويم، من دوست داشتم اين نامه را ـ اگرچه به نام شخص خاصى عنوان شده است ـ به همۀ علما و دانشمندان تقديم كنم. چون دانشمندان در هر نقطهاى طلوع نموده و به هر نحوى كه رشد كرده و هركجا يافت شوند، جانى هستند كه در پيكر دين محمد2 دميده شده است. اين نامه درخواست عاجزانۀ ملت اسلام است كه به پيشگاه رهبران عظيمالشأن خود، نفوس پاكيزهاى كه زمام ملت را در كف گرفتهاند، تقديم میدارد.
پيشواى دين، پرتو درخشان انوار ائمه، پايۀ تخت ديانت، زبان گوياى شريعت، جناب حاج ميرزاحسن شيرازى – خدا قلمرو اسلام را با او محفوظ بدارد و نقشۀ شوم كفار پستفطرت را بهواسطۀ وجود او به هم زند – خدا نيابت امام زمانf را به تو اختصاص داده و از ميان طايفۀ شيعه تو را برگزيده و زمام ملت را ازطريق رياست دينى به دستت داده و حفظ حقوق ملت را به تو واگذارده و برطرف ساختن شك و شبهه را از دلهاى مردم جزو وظايف تو قرار داده. چون تو وارث پيغمبرانى، سررشتۀ كارهایى را به دستت سپرده كه سعادت اين جهان و رستگارى آن جهان بدان وابسته است.
خدا كرسى رياست تو را در دلها و خردهاى مردم نصب كرده تا بهوسيلۀ آن ستون عدل محكم شود و راه راست روشن گردد و در مقابل اين بزرگى كه به تو ارزانى داشته، حفظ دين و مدافعه از جهان اسلامى را نيز در عهدهات نهاده است، تا آنجا كه به روش پيشينيان به فيض شهادت نائل شوى.
ملت اسلام، كوچك و بزرگ، شهرى و روستایى، دارا و ندار، به اين عظمت خدایى اقرار نموده و در مقابل اين بزرگى زانو به زمين زده، سر تعظيم خم میكند! ملت اسلام در هر پيشامدى به تو متوجه شده و در هر مصيبتى چشمش را به تو دوخته، سعادت و خوشبختى، رستگارى و رهایى خود را در دست تو میداند، آرزوهايش به تو بسته است و آرامشش تویى. بااينحال، اگر (براى مدتى كه از يك چشم به هم زدن بيشتر نبوده و از گردش به يك پهلو تجاوز نكند) ملت را به حال خود گذاشته و به آنها توجه نداشته باشى، افكارشان پريشان میشود و دلهايشان از بيم به لرزه درمیآيد و پايۀ ايمانشان سست میگردد؛ چون تودۀ نادان در معتقدات خود جز استقامت و ثبات قدمى كه طبقۀ دانا در عقايدش نشان ميدهد، دليلى ندارد. هرگاه طبقۀ علما در انجام وظيفهای كه بر عهده دارند، سستى كنند يا در نهى از منكر كوتاهى نمايند، تودۀ عامى دچار ترديد و بدگمانى شده و هركسى از دين بيرون رفته و به عقاید اوليۀ خود برمیگردد و از راه راست منحرف میشود.
پس از اين مقدمات، متذكر میشود كه ملت ايران با همۀ مشكلات سختى كه دامنگيرش گشته، مشكلاتى كه سبب شده است كفار بر كشور اسلامى دست يافته و بيگانگان به حقوق مسلمانان دست بيندازند، و بااينحال، تو را ساكت ديده و مىبينند با مسئوليت بزرگى كه در عهده دارى به يارى آنها برنمىخيزى، از خرد بيگانه شده و مشاعرش را از دست داده و در سر دوراهى شك و يقين، انكار و قبول مانده، نمیداند چه بكند و راهش از كدام سمت است؟ مانند مسافرى كه در شب تاريك خط سير خود را گم كرده، گاهى از چپ و گاهى از راست میرود، در وادى پهناور خيالات گوناگون متحير مانده، چنان دچار يأس و نوميدى شده و چنان راه چاره به رويش بسته است كه نزديك است گمراهى را بر رستگارى ترجيح دهد و از شاهراه سعادت منحرف شده، اسير هوا و هوس گردد! ايرانيان همگى ماتومبهوت مانده، از هم ميپرسند: چرا حضرت حجةالاسلام در مقابل اين حوادث سكوت نموده؟ كدام پيشامد ايشان را از يارى دين بازداشته، چرا از انجام وظيفه شانه خالى ميكند؟ چه شده كه دين و اهل دين را از نظر انداخته و آنها را زير دست كفار رها نموده تا هرطور كه دلخواهشان هست، با آنها بازى كنند و به هرچه میخواهند فرمان دهند؟
برخى مردم سستعقيده دربارۀ شما نيز بدگمان شده، خيال میكنند هرچه به آنها گفتهاند دروغ بوده، و دين افسانههاى بههمآميخته و دام گستردهاي است كه مردم دانا بهوسيلۀ آن نادانان را صيد میكنند! چرا؟ چون آنها مىبينند (و همين است) همۀ مردم در برابر تو تسليماند، همه فرمانبردارت هستند، امر تو در جامعۀ مسلمانان نافذ است، هيچكس در مقابل حُكمت گردنفرازى نمیكند، اگر بخواهى ميتوانى با يك كلمه (كلمهاى كه از دل مرد حقيقت بيرون آمده و بر سينۀ اهل حقيقت مىنشيند) افراد پراكنده را جمع كنى و با متفق ساختن آنها، دشمن خدا و دشمن مسلمانان را بترسانى و شر كفار را از سرشان برطرف نمایى و اين رنج و مشقتى را كه دامنگيرشان شده است، از آنها دور كنى و از اين زندگانى سخت نجاتشان داده، به زندگانى گوارا و دلپذيرى نائل سازى، تا دين در نظر اهل دين بزرگ و ارجمند جلوه نموده و اسلام با داشتن چنين پيشوایى در ديدۀ ملت محبوب گشته و مقام شامخى داشته باشد.
حق را بايد گفت: تو رئيس فرقۀ شيعه هستى، تو مثل جان در تن همۀ مسلمانان دميدهاى، هيچكس جز در پناه تو نمیتواند براى نجات ملت برخيزد و آنها نيز بهغير از تو به كسى اطمينان ندارند. اگر براى گرفتن حق قيام كنى، همه به پشتيبانى تو برخاسته، آنگاه افتخار و سربلندى نصيبشان خواهد شد، ولى اگر به جاى خود بنشينى، مسلمانان هم متوقف شده و زيردست و زبون میشوند. ممكن است وقتى كار به اين صورت بماند و مسلمانان رئيس خود را خاموش ديده و ببينند وى آنها را چون گلۀ بدون شبان و حيوان بىسرپرست رها كرده، اين خاموشى را براى خود عذرى پندارند، بهخصوص وقتى مشاهده كنند كه رئيس مذهب در يك اقدامى كه همۀ مسلمانان آن را واجب دانسته و خطر حتمى در پرهيزش میدانند، سستى مینمايد (حفظ دين، دينى كه آوازۀ آن تا دورترين نقاط رفته و نام نيكش به گوش همه رسيده). آيا چه كسى براى اين كار سزاوارتر از مردى است كه خدا در قرن چهاردهم از ميان همه، او را انتخاب كرده و برهان دين و حجت بر مردمان قرار داده؟
***
پيشواى بزرگ! پادشاه ايران سستعنصر و بدسيرت گشته، مشاعرش ضعيف شده، بدرفتارى را پيش گرفته، خودش از ادارۀ كشور و حفظ منافع عمومى عاجز است؛ لذا كار را به دست مرد پليد بدكردار پستى داده كه در مجمع عمومى به پيغمبران بد میگويد، به مردم پرهيزكار تهمت میزند، به سادات بزرگوار توهين مینمايد، با وعاظ مثل مردم پست رفتار میكند. از اروپا كه برگشته، پردۀ شرم را پاره كرده و خودسرى را پيش گرفته؛ بىپرده بادهگسارى مینمايد، با كفار دوستى میورزد، با مردم نيكوكار دشمنى ميكند. اين كارهاى خصوصى اوست… .
اما آنچه به زيان مسلمانان انجام داده، اين است كه قسمت عمدۀ كشور و درآمد آن را به دشمنان فروخته كه بهتفصيل عبارت است از:
۱ – كانها و راههایی كه به كانها منتهى ميشود و همچنين، خطوطى كه از معادن به نقاط مهم كشور متصل است؛
۲ – كاروانسراهایي كه در اطراف خطوط شوسه بنا ميشود (در تمام كشور) بهانضمام مزارع و باغستانهایی كه در اطراف اين راهها واقع است؛
۳ – رود كارون و مسافرخانههایی كه در دو طرف اين رود (تا منتهىاليه آن) ساخته ميشود و همچنين، مراتعى كه تابع اين رودخانه است؛
۴ – راه از اهواز تا تهران و آنچه از ساختمانها و مسافرخانهها و باغستانها و مزارع در اطراف آن واقع است؛
۵ – تنباكو و آنچه لازمۀ اين محصول است (از مراكز كشتزارها، خانههاى نگاهبانان و متصديان حملونقل و فروشندهها، هركجا واقع شده و هرجا ساخته شود)؛
۶ – جمعآورى انگور بهمنظور ساختن شراب و هرچه از دكان و كارخانه لازم دارد (در تمام كشور)؛
۷ – صابون، شمع و شكر و كارخانههایی كه لازم آنهاست؛
۸ – بانك (چه ميدانى بانك چيست؟) بانك عبارت از اين است كه زمام ملت را يكجا به دست دشمنان اسلام داده و مسلمانان را بندۀ آنها نموده و سلطنت و آقایى كفار را بر آنها بپذيرند.
آن وقت اين خائن احمق، براى اينكه ملت را راضى نمايد، دليل پوچى براى كردار زشت خود اقامه كرده و ميگويد اينها معاهدۀ موقتى است كه مدتش از صد سال تجاوز نخواهد كرد! چه برهانى براى رسوایى خيانتكاران از اين بهتر؟
نصف ديگر مملكت را هم بهعنوان حقالسكوت به دولت روسيه داده (اگر ساكت شود)، آن هم عبارت است از:
۱ – مرداب رشت و راه انزلى تا خراسان و آنچه از خانها و مسافرخانهها و باغستانها تابع اين راه است. ولى دولت روسيه به دماغش! خورده و اين هديه را نپذيرفته، او درصدد است اگر اين معاهدهاى كه به تسليم كشور منتهى ميشود، به هم نخورد، خراسان را مستعمرۀ خود كرده و بر آذربايجان و مازندران نيز دست بيندازد. اين اولين نتيجهاى است كه بر سياست اين احمق مترتب ميشود. خلاصه، اين مرد تبهكار كشور ايران را اينطور به مزايده گذاشته و خانههاى محمد2 و ممالك اسلامى را به اجنبى ميفروشد، ولى از پستفطرتى و فرومايگى كه دارد، به قيمتى كم و وجه اندك حاضر به فروش ميشود. بله وقتى پستفطرتى و حرص با خست و ديوانگى آميخته شود، چنين خواهد شد.
***
تو، اى پيشواى دين، اگر به كمك ملت برنخيزى و آنها را جمع نكنى و كشور را با قدرت خود از چنگ اين گناهكار بيرون نياورى، طولى نخواهد كشيد كه مملكت اسلامى زير اقتدار بيگانگان درميآيد؛ آن وقت است كه هرچه میخواهند میكنند و هر حكمى دلشان خواست میدهند. اگر اين فرصت از دست برود و اين معاهدهها در حيات تو صورت بگيرد، در صفحۀ روزگار و صفحات تاريخ، نام نيكى نخواهى داشت.
تو ميدانى علماى ايران هم سينههايشان تنگ شده و منتظر شنيدن يك كلمه از تو هستند (كلمهای كه سعادت و نجاتشان در آن میباشد). چطور جايز است كسى كه خدا اين قدرت را به او داده، كشور و ملت را به اين حال بگذارد؟
باز به نام يك نفر مطلع، به حجةالاسلام ميگويم:
دولت عثمانى هم از قيام تو خوشحال شده و در مبارزه با اين تبهكار به تو كمك خواهد كرد؛ زيرا دولت عثمانى ميداند مداخلۀ فرنگيان در نقاط ايران و نفوذشان در اين كشور به زيان كشور او نيز خواهد بود. ازطرف ديگر، وزرا و فرماندهان ايرانى هم با اين نهضت موافق بوده و خوشحال مىشوند؛ زيرا طبعاً آنها نيز از اين مقاولاتى كه جديداً بناست صورت بگيرد ناراضى هستند، با نهضت تو فرصتى خواهند يافت كه اين مقاولهها را به هم بزنند.
علما اگرچه از فشار اين مرد احمق خائن بهشدت انتقاد كردهاند، ولى وضع طورى نيست كه بتوانند در يك آن مقاصد خود را يكى كنند، و چون اينها از حيث مايۀ علمى و رياست و وجهه بين مردم در يك درجه هستند، حاضر نميشوند بعضى با بعض ديگر پيوسته و با هم همآهنگ شوند تا يك اتحاد حقيقى و قدرت اجتماعى كه بتواند دفع ضرر دشمن را نموده و كشور را حفظ نمايد، توليد گردد. هركس به محور خودش ميچرخد و به تنهایى يا با هم مبارزه ميكنند؛ اين تشتت آرا علت اصلى عدم قدرت بر مقاومت و موجب پيشرفت كارهاى نامشروع ميباشد.
ولى تو نظر به توانایى و نفوذ كلمهاى كه دارى، در همۀ آنها مؤثر خواهى بود، دلهاى پراكندۀ آنها را متحد خواهى كرد، اين اختلاف كلمه را از ميان بر خواهى داشت و بهواسطۀ تو قدرتهاى اندك جمع خواهد شد. يك كلمۀ تو سبب ايجاد وحدتى ميشود كه اين بلاهاى محيط به كشور را برطرف سازد و دين اسلام را حفظ نموده و جامعۀ دينى را نگاه بدارد. پس، همۀ طبقات با تو هستند و تو نزد خدا و مردم مسئول خواهى بود.
باز ميگويم: علما و پرهيزكاران در نتيجۀ دفاع منفردى كه از دين نمودند، از اين مرد سركش سختىهایى كشيدند كه در تاريخ نظير ندارد؛ چون ميخواستند بلاد مسلمين را از شر اجانب حفظ كنند، هرگونه تحقير و رسوایى را متحمل شدند. مسلماً پيشواى مذهب از رفتار زشتى كه جاسوسان كفر و ياران مشركين با دانشمند پرهيزكار واعظ، حاجى ملا فيضاللّه دربندى، نمودند، مطلع است و قريباً هم از بدرفتارى كه نسبت به دانشمند مجتهد و نيكوكارى، حاجى سيدعلىاكبر شيرازى، مرتكب شدهاند مطلع ميشود. همچنين، از كتك و حبس و كشتار پيشوايان ملت آگاه خواهى شد كه ازجملۀ آنها جوان پاكدامن، ميرزامحمدرضاى كرمانى است، و اين مرد خارج از دين، او را در زندان تا پاى مرگ برد. و ازجملۀ آنها فاضل ارجمند، حاجى سياح و ميرزا فروغى و ميرزا محمدعليخان و فاضل قانونگذار، اعتمادالسلطنه ميباشد.
***
اما فجايعى كه اين پستفطرت نسبت به خودم مرتكب شده، طورى است كه جگرهاى اهل ايمان را پاره ساخته و دلهايشان را قطعهقطعه ميكند و حتى موجب وحشت كفار و بتپرستان مىگردد. اين مرد پستفطرت موقعي كه من با حالت بيمارى در حضرت عبدالعظيم پناهنده بودم، دستور زندانى نمودنم را داد. از حضرت عبدالعظيم تا طهران مرا روى برف (با اهانتى كه مافوق آن متصور نيست) حركت دادند و البته، اينها پس از غارت اموالم بود (انا للّه و انا اليه راجعون).
از طهران هم باز يك دسته از كوچك ابدالهاى دربار، مرا سوار اسب باركشى كرده و خودشان سوار اسبهاى راهوار، من بيمار را در زمستان سخت با اين حال تا خانقين حركت دادند و از… والى درخواست كردند مرا به بصره تبعيد نمايد؛ زيرا ميدانست اگر مرا در عراق آزاد و به حال خود بگذارد، نزد تو رئيس مذهب خواهم آمد و گزارش او و اوضاع كشور را به تو گفته و بدبختىهایى را كه اين مرد زنديق براى ملت ايران آماده كرده شرح خواهم داد و تو را به كمك دين و فريادرسى مسلمانان خواهم خواند. او ميدانست اگر من و تو يك جلسه با هم مصاحبه كنيم، ديگر نمىتواند وزارت ملتكش خرابكن خود را نگاهدارى نموده و كفر را ترويج كند.
باز ازجمله كارهایی كه كرد و بر پستفطرتى و دنائت خود افزود، اينكه براى فرونشاندن هيجان احساسات عمومى، من و هواخواهانم را كه فقط روى غيرت دينى (به قدر استطاعت) در مقام مدافعه از كشور و حقوق مردم برآمده بوديم، به طايفۀ بابىها نسبت داد! همچنانكه زبانبريده ابتدا شهرت داد كه من ختنه نشدهام – وااسلاما – اين ناتوانى چيست؟ اين سستى براى چه؟ چگونه ممكن است دزد بىسروپا و فرومايهاى، مسلمين و كشور اسلام را به اندك بهایى بفروشد و به دانشمندان و سادات اعتنا نكند و به فرزندان مرتضى بهتان بزرگى ببندد و يك دست قوى نباشد تا براى تسكين خاطر مؤمنين، اين ريشۀ گنديده را كنده و انتقام آل پيغمبر را بگيرد؟
بهعلت اينكه از شما دور هستم، مفصلاً شكايت نميكنم و چون مجتهد و عالم، حاجى سيدعلى اكبر، عازم بصره بود، به من گفت نامهاى به رئيس مذهب بنويسم و اين مقاصد را متذكر شوم. من هم گفتۀ او را پذيرفتم و اين نامه را مينويسم و ميدانم خدا به دست تو گشايشى خواهد داد.
والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاتة
جمالالدين الحسينى
[1] اين نامه به محضر مرجع تقليد وقت، مرحوم آيةاللّه حاج ميرزا حسن شيرازى، از بصره به سامره، نوشته شده است.