بارگیری صفحه

هیچ خطیبی به پای سیدجمال نرسید

هیچ خطیبی به پای سیدجمال نرسید

شهید مطهری رضوان‌الله:

در عصر ما، هيچ خطيبى خطابه‌هايش به‌اندازۀ خطابه‌هاى مرحوم سيدجمال‌الدين اسدآبادى، عميق و مفيد و آگاه‌كننده نبوده است. [1]

سيدجمال‌الدين به اين دليل مورد احترام است كه افكارش، خطابه‌هايش، نوشته‌هايش، فعاليت‌هايش، همه بيداركننده است. هيچ دليل ديگرى غير از اين لازم نيست. [2]

اهداف اصلاحى سيدجمال

سيدجمال را به‌عنوان يك فرد در نظر مى‌گيريم. اهداف او مشخص است و خودش مشخص كرده است. شخصيتى بود ضداستبداد و ضداستعمار در هر سه شكل استعمار: استعمار سياسى، اقتصادى و فرهنگى، كه همۀ اين‌ها در كلمات سيدجمال مطرح است. مردى بود طرفدار بازگشت به اسلام نخستين، به قرآن و سنت و سيرۀ سلف صالح به قول خودش، و مبارزه با خرافاتى كه به اسلام در طول تاريخ بسته شده است. مردى بود طرفدار یک نهضت فرهنگى در جهان اسلام و طرفدار علم، و بالخصوص مردى بود كه هم‌بستگى دين و سياست را تبليغ كرد و اين را در حدودى كه براى يك فرد مقدور بود، به جامعۀ اسلامى تفهيم كرد كه مسئلۀ جدايى دين از سياست نيرنگى است كه سياست‌بازان عالم ساخته‌اند. در دين، بالخصوص دين اسلام، سياست يكى از عزيزترين اجزاست و جدا كردن سياست از اسلام به معنى جدا كردن يكى از عزيزترين اعضاى اسلام از پيكر اسلام است. و ديگر، مسئلۀ اتحاد اسلام به تعبير خود او. يكى از هدف‌هاى سيدجمال اتحاد اسلام بود؛ يعنى مى‌خواست با اين تفرقه‌هايى كه استبدادها در طول حدود چهارده قرن و استعمار در طول سه چهار قرن اخير به وجود آورده است، چه تفرقه‌هاى به ‌صورت مذهبى و چه تفرقه‌هاى به ‌صورت ملى و چه به صورت‌هاى ديگر مبارزه كند و معتقد بود كه يك روح واحد بر تمام ملل اسلامى حاكم است و نيازمند به بيدارى است.[3]

دیدگاه سيدجمال‌الدين اسدآبادى

در ايران ما، يك نفر اين‌چنين [احیای فکر دینی و اسلامی] دعوت كرد، ولى او در شرايطى ازقبيل شرايط اقبال يا كسانى مثل عبدالرحمن كواكبى در كشورهاى عرب نبود، بلكه پروردۀ فرهنگ اسلام بود و بس. «اروپا نرفته» بود، بعد به اروپا رفت. او سيدجمال‌الدين اسدآبادى بود. سيدجمال‌الدين تيپش تيپ تقى‌زاده و تيپ اقبال و مانند اين‌ها نيست؛ اين‌ها افرادى هستند كه از فرهنگ اسلامى اطلاع مختصرى دارند و فرهنگشان بيشتر فرهنگ غربى است. سيدجمال اساساً فرهنگش فرهنگ اسلامى است؛ يعنى صددرصد يك طلبه است، يك آخوند است و غير از تحصيلات آخوندى و طلبگى، تحصيلات ديگرى ندارد. اين‌چنين نيست كه مثل تقى‌زاده يا مثل اقبال در دانشكده‌هاى خارج تحصيل كرده باشد. تحصيلات ابتدايى‌اش در قزوين بوده، بعد در تهران و بعد چند سالى در نجف بوده و در نجف، دو استاد بسيار بزرگ را يكى در علوم منقول و يكى در علوم معقول درك كرده. در علوم منقول، شاگرد شيخ مرتضى انصارى بوده و در علوم معقول، شاگرد همشهرى خودش، آخوند ملاحسينقلى همدانى، كه مرد عارف حكيم بزرگوارى بوده و خود او شاگرد حاج ملاهادى سبزوارى بود. البته، خود سيدجمال مرد فوق‌العاده باهوش و روشن بوده. بعد به كشورهاى اسلامى مسافرت مى‌كند. مطالعۀ خيلى عميقى روى كشورهاى اسلامى دارد. هنوز هم ما مثل سيدجمال كسى را نداريم كه دقيقاً كشورهاى اسلامى را مطالعه كرده باشد، با اينكه صد سال از زمان او مى‌گذرد. خودش شخصاً به اين كشورها مسافرت كرده. كشورهاى عربى مخصوصاً مركزشان، مصر، همچنين سوريه، حتى ظاهراً شمال آفريقا، حجاز، عتبات (كه مدت‌ها در عراق بوده)، افغانستان، هند، پاكستان فعلى و تركيه، تمام اين كشورها را زير پا گذاشته و از نزديك مطالعه كرده است، از اين جهت بر اقبال خيلى ترجيح دارد. اقبال به‌دليل اينكه به كشورهاى اسلامى مسافرت نكرده، اشتباهاتِ زياد دارد؛ مخصوصاً راجع‌به ايران، دو سه اشتباه بزرگ عجيب دارد. اوضاع ايران را از دور مطالعه مى‌كرده. برخى حركت‌هاى انحرافى كه در حدود پنجاه سال پيش در ايران بوده، او خيال كرده كه اين‌ها حركت‌هاى اسلامى است و در كتاب‌هايش اين حركت‌ها را تجليل و تقديس كرده؛ درصورتى‌كه قطعاً اگر از نزديك مى‌شناخت، تقديس و تجليل نمى‌كرد. ولى سيدجمال چنين اشتباهاتى نداشت. سيدجمال بعد از آنكه سيدجمال شد، زمانى كه از مصر تبعيد شد، به كشورهاى اروپايى رفت. دنياى اروپا را هم از نزديك مطالعه كرد. در آنجا، مجله‌اى منتشر مى‌كرده است به نام «عروة الوثقى» به دو زبان عربى و فرانسه، يك مجلۀ اسلامى محض. البته، شاگردى هم با خودش برد، يعنى مجذوبش شد؛ شيخ محمد عبده كه بعدها مفتى اعظم مصر شد. اين دو نفر با چه سختى و مشكلاتى اين مجله را در آنجا منتشر مى‌كردند كه الان شماره‌هاى آن مجله موجود است. خيلى فرق است ميان مجله‌اى كه سيدجمال به نام «عروة الوثقى» منتشر كرد و مجله‌اى كه بعدها تقى‌زاده به نام «كاوه» منتشر كرده است؛ «عروة الوثقى» خيلى مترقى‌تر و عالى‌تر از «كاوه» است. اين مرد در آنجا هم خدمات اسلامى زيادى كرد. در آن وقت كه هيچ‌كس از دنياى اسلام نبود كه معرِّف اسلام باشد، با فيلسوفان اروپا طرف شده، به انتقادهاى كسانى كه از اسلام انتقاد مى‌كردند جواب داده. اين را به‌عنوان مقدمه‌اى براى اين مطلب عرض كردم كه در گذشته غالباً – و خلافش استثنايى بود – روشن‌فكرهاى ايرانى و عرب و هندى وقتى كه به دنياى غرب مى‌رفتند و از نزديك مى‌ديدند، با يك حالت دهشت‌زدگى و مرعوبيت و خودباختگى برمى‌گشتند و مى‌گفتند ما اگر مى‌خواهيم به جايى برسيم، بايد خودمان هرچه داريم رها كنيم، برويم مثل آن‌ها بشويم. اين مسئلۀ لباس متحدالشكل براى همين مطرح شد، ولى لباس كه تأثيرى [در پيشرفت] ندارد. گفتند ما بايد آن لباس آبائى و اجدادى را هم كه هزارها سال است داشته‌ايم، دور بيندازيم، لباس آن‌ها را بپوشيم. قيافه‌مان را بايد به شكل آن‌ها دربياوريم. آن‌ها چون ريششان را مى‌تراشند، ما هم بايد بتراشيم. آن‌ها يك چيزى پاپيون‌مانند – كه اصلش شايد شباهت با صليب بوده – يعنى كراوات را به گردنشان مى‌اندازند، ما هم بايد به گردنمان بيندازيم تا بلكه مثل آن‌ها بشويم؛ درصورتى‌كه اين‌ها به [پيشرفت] مربوط نيست. البته، هندي‌ها اين كار را نكردند. ايراني‌ها و عرب‌ها بيشتر اين كار را كردند، ولى هندي‌ها بيشتر به سنن خودشان اهميت دادند و شما در اين كتاب‌هاى تاريخ تمدن يا تاريخ علوم در ميان علماى بزرگى كه اسم مى‌برند، يك‌دفعه قيافۀ يك هندى با همان عمامه و ريش و با همان هيكل خودش را مى‌بينيد؛ يعنى او با اينكه در رديف علماى طراز اول دنيا درآمده، حاضر نشده فوراً شكل و قيافه و لباسش را عوض كند، به شكل فرنگي‌ها دربيايد. [به زبان حال مى‌گويد] من خودم هستم، لباس آبائى و اجدادى خودم را به چه دليل رها كنم‌؟ فقط به دليل اينكه مى‌خواهم به رنگ آن‌ها دربيايم‌؟ نه، آن‌ها به رنگ خودشان باشند، من هم به رنگ خودم. ولى امروز، كم‌كم ضعف‌هاى تمدن و فرهنگ غربی در درجۀ اول بر خودِ غربي‌ها درحدى آشكار شده است كه مى‌بينيد انتقاد از تمدن غرب يك نوع روشن‌فكرى تلقى مى‌شود. شنيده‌ام و در روزنامه‌ها گاهى مى‌خوانيم كه مدت‌هاست دو گروه عالم از متجددها برنامۀ غرب و شرق را در تلويزيون مطرح كرده‌اند؛ عده‌اى طرفدار اين هستند كه ما هرچه بيشتر بايد شرقى باقى بمانيم، و يك عده مى‌گويند خير، ما بايد هرچه بيشتر از غرب بگيريم. اين‌ها حرف‌هايى است كه حالا مطرح مى‌شود؛ چهل سال پيش، يك فرنگى‌مآب محال بود كه چنين حرفى به زبانش بيايد كه شرقى بايد شرقى باقى بماند.

[1] یادداشت‌های استاد مطهری، جلد ۳، ص ۳۲۷.

[2] یادداشت‌های استاد مطهری، جلد ۴، ص ۴۷۲.

[3] آیندۀ انقلاب اسلامی ایران، ص ۲۴.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید
ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

ایجاد حساب کاربری